پيترو دلا واله ( مترجم : شعاع الدين شفا )
255
سفرنامه پيترو دلا واله ( قسمت مربوط به ايران ) ( فارسى )
فرزندانش است و حتى ميل ندارد پسرانش با كسى سخن گويند و يا مردم به آنها سلام كنند و هر كس چنين كارى كند ، در پيشگاهش مغضوب خواهد شد . وى پسران خود را بيرون از كاخ سلطنتى ، در خانههاى خصوصى كه تعداد افراد آن كم است ، تربيت مىكند و براى ايشان مبلغ بسيار ناقابلى ، كه فقط براى سدجوع كافى است ، معين كرده و مردم را وادار مىكند آنقدر به آنها بىتوجهى كنند ، كه مايهء حيرت من مىشود . شبى در ميدان ، پسر كوچك شاه ، كه امامقلى ميرزا ناميده مىشود و نزديك هجده سال دارد و بسيار خوش صورت است ، سواره ولى بدون شمشير به ميدان آمد و فقط دو تن از خدمتكارانش پياده او را همراهى مىكردند . وى لباسى بسيار ساده در بر داشت كه بر آن هيچگونه زيب و زيورى ديده نمىشد و اسبش نيز فاقد زين و برگ مرصع بود . اين شاهزاده خواست به جمع ما كه گرداگرد شاه حلقه زده بوديم داخل شود ، ولى يكى از سواران ، با آن كه مىدانست پسر شاه است ، با كمال بىادبى به او راه نداد و او هم كه به اين گونه اتفاقات خو گرفته است خشمگين نشد و آنقدر صبر كرد ، تا عاقبت در كنار خود جايى برايش باز كردم و همين مهربانى ناچيز موجب جلب محبتش نسبت به من شد و او كه هيچوقت از كسى چنين عملى را نديده بود و جوانى پاك و بىآلايش است ، با علامت دست و سر تشكر كرد و يك روز عصر موقعى كه در شرف ترك ميدان بوديم ، او مجددا نزديك من آمد تا حرف بزند و بعد با استفاده از فرصتى گفت كه يكى از كسانى كه در كاشان به دست افراد من مجروح شده بودند ، از نزديكان او بوده است ( موقعى كه شرح رفتن به فرحآباد را مىدادم . در اين باره مفصلا مطالبى نوشتم ) ولى از اين اتفاق اظهار خوشوقتى كرد و گفت كه او مرد بدى بود و خوب شد چنين سزايى ديد . من با كمال احترام به حرفهايش گوش كردم و جوابهاى مختصرى دادم ؛ زيرا با توجه به اخلاق و رفتار پدرش نمىخواستم موجبات گرفتارى او را فراهم كرده باشم . شاهزادهء جوان نيز كه همين ترس را داشت و مىدانست كه او را همه مىبينند ، به همين سخنان محبتآميز قناعت كرد و پس از آن ، سر اسب را برگردانيد و بدون خداحافظى به راه خود رفت « 1 » . پيش خود مجسم كنيد ، شاهزادهاى كه امكان دارد روزى به سلطنت برسد ، چه وضعى دارد و اين كه گفتم ممكن است به سلطنت برسد صحيح است ، زيرا در اينجا اولين فرزند بودن مطرح نيست و شاه هر يك از فرزندان خود را بيشتر عزيز داشته باشد مىتواند جانشين خود كند . اين
--> ( 1 ) . امامقلى ميرزا ، پنجمين فرزند شاهعباس بود كه بعدا به دستور او كور شد .